85/05/31
تولد
در من اگر قاصدک نگاه پری نمی زند
از آن روست که شمع غریبانه چشمات عمری ست که می سوزد
جرعه جرعه اشکم تنها بهاری ست که دیده ام
تو...
نه شاید تو...
توغربت حقیر من شاید آن گوشه کنار بغض پنجره ها
سکوت بر جای مانده ام را به هم زدی
کدوم غزل تو چشمات از خواب شبونه اطلسی ها میگه
کدوم بهونه رو لبهات از نقش خاطرات قاصدک میگه
سایه ات را قاااب می گیرم
اما نه.....
این هم تسلای خاطرم نیست
وجودت را می شمارم...
شاید مرهمی باشد
مااااااا...
هیچ را در راه دیدیم
من... خاطراتی که به دیدنم آمدند ... نشناختم...
و این تنها نقشی ست که از چشمان خسته ام بر می آید
نگاااااه کن...
در کنار خیمه های فاصله
مردی مرا به تو می خواند
تنها اوست که می داند...وجودت را می شمارم ...
می دونی؟....آره می دونی...
