85/05/04
انتظار
به چشمانی که جز تو نمی پرسند چه بگویم
کوچه ای است...
صدایی است ...
حرفی است...
که باید از آن گذشت و به تو رسید
پرنده انتظار پرواز را بر آبی آسمان می ریزد
پرنده می رود و قفس فکر می کند که هنوز محبوب است
و من ...
..
.
انتظار پرواز را در تنهایی حضورم بر خاک می ریزم
به امید آمدنت هزاران جوانه رسته اند
چند هزار جوانه؟
می دانی؟
زندگی را فرصتی آنقدر نیست که خوب و بد را سنجیده گزین کند
عشق را مجالی نیست حتی آنقدرکه بگویید برای چه دوستت می دارد
گوش کن ...
تنها صدایی که می آید
سکون خفقان آور دست های توست
و دردهایی که در انزوا خود را حلق آویز می کنند
به امید آمدنت هزاران جوانه رسته اند
چند هزار جوانه؟
می دانی؟
پ.ن:این حرفها تو ی صورت حک نمی شن اما تو نگاه نقش می بندن .چقدرتا به حال به مظلوم ترین فرد عالم فکر کردیم؟چقدر انتظار ظهورشو کشیدیم؟ چقدر تا به حال بندگی کردیم؟ چقدر تا حالا آرامش داشتیم؟