تبليغاتX
تيمارستان -

85/04/26

صبر مي کنم تا اضطراب

ناخنهايم را ...

 پاها و دستهايم را ...

آرام بجود ...

صبر مي کنم تا رنگ ...

بي صدا،از صورتم برود ...

ترکيب صورتي و زرد

و سفيد شود صورتم ...

سفيد مثل مرده ....

بعد مي روم پشت پنجره

به انتظار مي مانم ...

عابر حواسش نيست که آسمان ابري ست ...

و فکر مي کند چه زيبا

سايه ماه در شيشه افتاده ...

من مرده ام.....

ايستاده مرده ام.....

عابر هر شب عبور مي کند

و فکر مي کند چه زيبا

سايه ماه در شيشه افتاده است ...

نوشته شده توسط يلدا در 22:5 |  لینک ثابت   •