85/04/26
ناخنهايم را ...
پاها و دستهايم را ...
آرام بجود ...
صبر مي کنم تا رنگ ...
بي صدا،از صورتم برود ...
ترکيب صورتي و زرد
و سفيد شود صورتم ...
سفيد مثل مرده ....
بعد مي روم پشت پنجره
به انتظار مي مانم ...
عابر حواسش نيست که آسمان ابري ست ...
و فکر مي کند چه زيبا
سايه ماه در شيشه افتاده ...
من مرده ام.....
ايستاده مرده ام.....
عابر هر شب عبور مي کند
و فکر مي کند چه زيبا
سايه ماه در شيشه افتاده است ...