86/04/16
سکوت سرد...
هنگام که دلتنگی با خطوط مضطربش از تو ميگذرد
و درختان طنين ظلمت را آهسته ميخوانند
و تو دست های لرزانت را دوست تر ميداری ...
دستهايی که آرام به آسمان اشاره ميکنند
ماهِ روزهای بهاری و چشم های خيره ات ، که از آينه پيداست ...
روشنايی کوچکت را آرام به درون خسته ات پناه ميدهی
تا راه های تاريک از کنارت بگذرند ...
به انتهای شب دست می کشی
و نگاه ميکنی
با چشم هايی که انگار هزار سال به راه نگاه کرده اند ..!
