85/05/31
تولد
در من اگر قاصدک نگاه پری نمی زند
از آن روست که شمع غریبانه چشمات عمری ست که می سوزد
جرعه جرعه اشکم تنها بهاری ست که دیده ام
تو...
نه شاید تو...
توغربت حقیر من شاید آن گوشه کنار بغض پنجره ها
سکوت بر جای مانده ام را به هم زدی
کدوم غزل تو چشمات از خواب شبونه اطلسی ها میگه
کدوم بهونه رو لبهات از نقش خاطرات قاصدک میگه
سایه ات را قاااب می گیرم
اما نه.....
این هم تسلای خاطرم نیست
وجودت را می شمارم...
شاید مرهمی باشد
مااااااا...
هیچ را در راه دیدیم
من... خاطراتی که به دیدنم آمدند ... نشناختم...
و این تنها نقشی ست که از چشمان خسته ام بر می آید
نگاااااه کن...
در کنار خیمه های فاصله
مردی مرا به تو می خواند
تنها اوست که می داند...وجودت را می شمارم ...
می دونی؟....آره می دونی...
85/05/11
نقاب
پس خدا با چه نردبانی بيايد؟...
خورشید را به اتهام لبخند خفه کرده اند...
پس تو مرا چگونه ببینی؟چگونه...؟
ایستاده ام...بر پهنای آسمان میگریم...
برشکست آینه ای که پیر می شود...
شیشه که می شوم ...سنگ می آیی..
دیوار که هستم...مرداب می روی...
نقاب می شوم ...من را بخند شاید که تر شوم..
قبل از اینکه به سخن درآید چیزی ...
و بگوید از کسی چیزی..
راه به آخر خود رسیده بود ...
رسیده ایم رفیق.
در قسمت لینک ها اون بالای بالا اولین لینک شاید قبلا نوشته هاشو خوندین من خیلی نوشته هاشو دوست دارم ...خودشم؟؟
85/05/04
انتظار
به چشمانی که جز تو نمی پرسند چه بگویم
کوچه ای است...
صدایی است ...
حرفی است...
که باید از آن گذشت و به تو رسید
پرنده انتظار پرواز را بر آبی آسمان می ریزد
پرنده می رود و قفس فکر می کند که هنوز محبوب است
و من ...
..
.
انتظار پرواز را در تنهایی حضورم بر خاک می ریزم
به امید آمدنت هزاران جوانه رسته اند
چند هزار جوانه؟
می دانی؟
زندگی را فرصتی آنقدر نیست که خوب و بد را سنجیده گزین کند
عشق را مجالی نیست حتی آنقدرکه بگویید برای چه دوستت می دارد
گوش کن ...
تنها صدایی که می آید
سکون خفقان آور دست های توست
و دردهایی که در انزوا خود را حلق آویز می کنند
به امید آمدنت هزاران جوانه رسته اند
چند هزار جوانه؟
می دانی؟
پ.ن:این حرفها تو ی صورت حک نمی شن اما تو نگاه نقش می بندن .چقدرتا به حال به مظلوم ترین فرد عالم فکر کردیم؟چقدر انتظار ظهورشو کشیدیم؟ چقدر تا به حال بندگی کردیم؟ چقدر تا حالا آرامش داشتیم؟