تبليغاتX
تيمارستان

85/04/26

صبر مي کنم تا اضطراب

ناخنهايم را ...

 پاها و دستهايم را ...

آرام بجود ...

صبر مي کنم تا رنگ ...

بي صدا،از صورتم برود ...

ترکيب صورتي و زرد

و سفيد شود صورتم ...

سفيد مثل مرده ....

بعد مي روم پشت پنجره

به انتظار مي مانم ...

عابر حواسش نيست که آسمان ابري ست ...

و فکر مي کند چه زيبا

سايه ماه در شيشه افتاده ...

من مرده ام.....

ايستاده مرده ام.....

عابر هر شب عبور مي کند

و فکر مي کند چه زيبا

سايه ماه در شيشه افتاده است ...

نوشته شده توسط يلدا در 22:5 |  لینک ثابت   • 

85/04/18

بوسه های مکتوب

يه بار بهم گفت من می‌نويسم. اين بار برای تو می‌نويسم... اين هم سند اولين نوشتم. تو هم بنويس برای من يا خودت فرقی نمی‌کنه. شايد يه جمله، يه کلمه، حتی يه طراحی
نامه‌ها بوسه‌های مکتوبی هستند که تو راه ممکنه فرشته‌ها نگاهشون کنند ، شايد عاشقونه نگاهشون کنند.
حالا ديگه من می‌نويسم شايد به خاطر اون، شايد هم به خاطر خودم. ديگه واقعا فرقی نمی کنه...

آدم برای انجام دادن هر کاری باید دل و دماغ اون کار رو داشته باشه...


آدم برای نقش بازی کردن هم باید دل و دماغ نقش بازی کردن رو داشته باشه...


آدم برای اینکه بخواد خودش باشه هم باید دل و دماغ خود بودن رو داشته باشه...


آدم برای دیوونه بودن هم باید دل و دماغ دیوونگی رو داشته باشه...

 

 

پی نوشت: همهء اینها رو گفتم که بگم منم آدمم!!

نوشته شده توسط يلدا در 16:10 |  لینک ثابت   •